تبليغاتX
دختری در جاده عشق
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 20:53
ندای آغاز 
کفشهایم کو؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی ثانیه ها میگذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مرم این ناحیه صحبت کردم.

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم

حوری دختر بالغ همسایه

پای کمترین نارون روی زمین فقه میخواند.

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفشهایم کو؟

 

سهراب سپهری

 

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 14:22
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 12:33
 

عشق چيست؟

هيچ كلامي ياراي تعريف آن را ندارد

و آنقدر بزرگ است كه فقط خدا ميتواند آن را ايجاد كند . . .

اعجب العجايب ،

فراتر از درك انسان و چيزي كه در خدا به كمال حقيقي خواهد رسيد

عشق صبر ، شكيبايي و مهرباني است

عشق همه چيز را با قلب و نه منطق به قضاوت مي سنجد ،

قدرت محبت ميتواند معمولي ترين ها را به زيبايي ، شكوه ،

حلاوت و ظرافت بدل ميكند . . .

چرا كه عشق خودخواه نيست ، به هر كه بيش از آنكه سزاوار است عطا ميكند

و مهم نيست كه چه پيش خواهد آمد ، عشق هرگز نمي ميرد.

قدرت محبت وفادار، قابل اعتماد و همواره قادر به درك صداقت و راستي است

و هرگز فريب نميدهد.

بله عشق فراتر از تعريف انسان است چرا كه

ابدي و هديه خدا از بهشت است

 

What is love?

No words can define it

Its something so great

Only god could desingn it. . .

WONDER of WONDERS

Beyond mans conception

And only in God

Can love find true perfection?

For love is enduring

And patient and kind

It judget all things

Whith the heart not the mind

And love can transform

The most commonplace

Into beauty and sweetness and grace. . .

For love is unselfish

Giving more than it takes

And no matter what happens

Love never forsakes

Its faithful and trusting

And always believing

Guileless and honest

And never deceiving . . .

Yes love is beyond

What man can define?

For love is IMMORTAL

And Gods Gift is DIVINE!

 

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 23:28
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 11:58
 

به ياد خدا خواهم بود نه امروز كه

سرم خيلي شلوغ است

و بايد كارهاي زيادي انجام دهم

و يا روزگاري كه جوان و در

جستجوي تازه هاي زندگي هستم

فردا به او فكر خواهم كرد

فردا كه پير ميشوم و وسوسه زندگي

در من كم ميشود و وقت بيشتري

براي دعا كردن داشته باشم

و حقيقت اينست:

پيش از آنكه متوجه شويم پير و پيرتر ميشويم و

آنوقت است كه هر روز در آرزوي آغوش خدا به سر خواهيم برد . . .

 

Not today when I am so busy

Not today when thers so much to do

Not yoday while I'm young and eager

And life is far-reaching and new-

But tomorrow when I am older

And the tampo of life is less

                                                                                          Ill have more time for praying

And for meditating I guess . . .

But time is swift in its passing

And before we are really aware

We find ourselves growing older

And daily in need of GOD s care . . .

And while GOD is always ready

To help us laed us along

Because we have tarried and wasted

|+|
نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 11:49
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 14:43
رد پای خدا 

هر زمان كه ميبينم كسي در حق ديگري لطفي ميكند

احساس مكنم اين همان چيزي است كه كه پروردگار

از همه ما انتظار دارد . . .

چرا كه وقتي قلب ديگري را شاد ميكنيم گويي بر جاي

پاي او قدم گذاشته ايم و اندكي عشق او به خود را جبران

كرده ايم . . .

من مطمئنم كه با خدمت به اطرافيان خود

پروردگار را نيز شاد و خشنود ساخته ايم.

|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 14:28
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 23:18
عشق 

♥در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد♥

♥عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد♥

 

صحبت از عشق و بحث در مورد این نعمت خدادادی که تو قلب تک تک آدم هست نه در حد من و نه در   حوصله این وبلاگ میگنجه ولی من به نوبه خودم و به عنوان یک انسانی که عشق خدایی تو وجودم قرار داده شده میخوام نظر خودم و در مورد این که از عشق زمینی میشه به عشق آسمونی رسید و یا اینکه عشق الهی  شامل حال همه آدمها میشه بگم. بله نظر بعضی از عزیزانی که گفتن برای رسیدن به عشق الهی باید عشق زمینی داشته باشیم کاملا درست و متین ولی با اجازه این عزیزان میخوام این جمله رو یه کم اصلاح کنم انسان با داشتن عشق زمینی به عشق الهی نمیرسه بلکه عشق زمینی اونو به یاد عشق الهی و عشق واقعی میندازه و باعث میشه که متوجه قلبمون و صاحب اصلی قلبمون بشیم . به نظر من عاشق شدن سخت نیست بالعکس خیلی هم آسونه اصلا ما به این دنیا اومدیم که عاشق بشیم و برکردیم فقط بستگی داره که قلبمونو، احساساتمون و روحمون رو چه جوری پرورش بدیم من فکر میکنم عاشق اون کسیه که با شنیدن صدای رود قلبش به طپش در میاد ، کسی که با دیدن یه گل لطافت گل و به عمق وجودش راه میده اونی که با دیدن ماه و ستاره و ابر چشماش پر اشک میشه، اونی که بالهای رنگارنگ پروانه اونقدر مجذوبش میکنه که تا ته دشت بدون اینکه چیز دیکه ای رو ببینه دنبالش میره ، اونی که سکوت شب روبا هیچ آهنگی عوض نمیکنه، کسی که با خوندن یه شعر چنان مست میشه که ...

به مظر شما به همجین آدمی نمیشه گفت عاشق؟! عشق میتونه کل زندگی رو عوض کنه به زندگی هدف و انگیزه بده عشق چنان نیروی عظیمی داره که با نیروش میتونی تموم دنیا رو عوض کنی یا بهتره بگم

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق  همونطور که پس از گذشتن این همه سال هنوز هم اسم شیرین و فرهاد ، لیلی و مجنون و ... سر زبونهاست واین فقط وقتی میسر میشه که عشق مبدا و منشاش خدایی باشه

در تصدیق نظر شما عزیزان میتونم بگم که اونی که تو این دنیا نمیتونه به کسی محبت کنه، نمیتونه عاشق بشه،هیچ حسی نسبت به طبیعت و موسیقی و شعر و هنر نداره البته که هیچ وقت نمیتونه ذره ای از عشق خدا رو درک کنه و بهش پاسخ بده . . .

پس بهتره که به عشق اجازه بدیم که توی قلبمون به حرکت در بیاد و با ما کاری رو بکنه که با حافظ ، مولانا، سعدی و سهراب سپهری و خیلی های دیگه کرده که فقط و فقط با اتصال به عشق خدایی و با دریافت نور محبت الهی تونستن به مقامی برسن که تو تک تک رفتار و اشعارشون عشق هویداست.

بیاین عشق و خوب معنی کنیم ، درک کنیم و بفهمیم و بعد عاشق بشیم تا شاهد این حالتهای روحی و اضطرابها و افسردگیها نباشیم، به نظر من دختری که ادعا داره عاشق و بخاطر اثبات عشقش روی دستش با تیغ و خون بدنش خالکوبی میکنه و به جسمش که امانتی از طرف خداست صدمه میزنه عشق و درک نکرده اگه این دختر خانم اول عشق الهی رو درک میکرد هیچ وقت به خودش که عشق و محبوب خداست صدمه نمیزد و یا پسری که جمله دوستت دارم رو بارها و بارها به افراد مختلف میگه با دوست داشتن کاملا بیگانه است کسی که یه هفته عاشق یکی و یک هفته عاشق کس دیگه ای میشه به جز هوس چیز دیگه ای نداره و اگه بدونه که عشق الهی ابدی و یاد بگیره که عشق حالتی نیست که از بین بره ادعای عاشق بودن نمیکنه.

اگه یه صدایی از قلبت میشنوی که داره داد میزنه خدا اینجاست به حرفش گوش کن ، شده واسه یه لحظه فقط واسه خدا باش که ببینی کارهات چه جوری روبه راه میشه فقط واسه یه لحظه قلبت و پر از عشق خدا کن تا واسه همیشه آرامش داشته باشی .

یادمون باشه، بودن یه شاخه گل توی اتاق وجود خدا رو منعکس میکنه.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 18:26
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 11:25
کسی دوستت دارد 

کسی بسیار  بیش از آنچه که  فکر کنی تو را دوست دارد

کسی هست که در هر قدم یاری ات میکند کسی حقیقتا به تو و بودنت اهمیت میدهد

و اوست که به نجواهایت عاشقانه گوش میسپارد. . .

آری هرگز در صحت این کلمات شک نکن

چرا که خدا بندگانش را دوست دارد و از آنها مراقبت میکند . . .

تمامی گنجینه های او در اختیار توست تا از آنها استفاده کنی

اگر تو نیز از صمیم قلب او را دوست بداری

و نشان دهی که به حضورش اهمیت میدهی

اگر با ایمان به او پایت را درست جای پای او بگذاری

چیزی وجود نخواهد داشت که طلب کنی و بدست نیاری

                                    

|+|
نوشته شده توسط زینب در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 22:23
عکس 
|+|
نوشته شده توسط زینب در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 22:20
او دوستت دارد 
بسیار عجیب و باورنکردنی است

اما همانقدر که عجیب به نظر میرسد حقیقت دارد

خداوند همه ما را دوست دارد و درک میکند

منظورم از ما من و توست

مهربانی او همه را کفایت میکند

از پیر و جوان گرفته تا

افراد تنها و ناتوان

از تندخویان تا متکبران

عشق او حد و مرزی نمیشناسد پس

هرگز گمان نکن که مورد رحمت او واقع نمیشوی

مهم نیست که چه کسی هستی یا چه شغلی داری

نام تو نیز در فهرست خداست

مهم نیست که چه گذشته ای داشته ای

به خدا اعتماد کن تا حقیقت این کلمات را دریابی

به سختی کارت فکر نکن فقط آنرا در دست خدا بگذار زیرا

آن زمان همه رهایت میکنند در آغوش او هستی

خدا هنوز هم دوستمان دارد

از آغاز جهان شیفته امان بوده و

همیشه هم خواهد بود

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 21:55
عکس 
|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 19:55
:: من و امواج و او...  

وقتي گوشي تلفن رو برمي داريم تا به جايي يا كسي زنگ بزنيم، چه اتفاقي مي افته؟

من كه خيلي اين چيزا رو بلد نيستم ولي مي دونم كه يه سري سيم و كابل و برج مخابراتي هستن كه به عنوان گيرنده و تقويت كننده و فرستنده امواج صوتي عمل مي كنن... اين مي شه كه صدا به صدا مي رسه و ما از حال هم با خبرمي شيم.

حالا فكرش رو بكن اگه بخوايم به يكي زنگ بزنيم كه نزديكه نزديكه... اونقدر كه نيازي به هيچ سيم و كابل و برج و دكل و ... نباشه... چي؟

هيچ كدوم اينا رو نمي خواد، اما خوب، بدون هيچي هم كه نمي شه... از اين بساط هاي تكنولوژي نمي خواد... اما بالاخره بايد يه شماره اي رو بگيري... يه اسمي رو بخوني...

وقتي صداش مي كنيم، با كجا تماس مي گيريم؟

با قلب خودمون؟

با يه جايي كه از رگ گردن هم نزديكتره؟

اگه امواج قاطي بشن، اگه بين اين همه صدا و پالسي كه داره رد و بدل مي شه صداي من رو نشنوه؟

مي گن: «آن گاه كه حضرت داوود (ع) به حج آمد؛ چون به عرفات حاضر شد و كثرت مردم را در عرفات مشاهده كرد، بالاى كوه رفت و تنها مشغول دعا و راز و نياز شد. چون از مناسك حج فارغ شد، جبرئيل به نزد او آمد و گفت:

اى داوود پروردگارت مى‏فرمايد:

»چرا بالاى كوه رفتى؟ آيا گمان كردى كه صدايى به سبب صداى ديگر، بر من مخفى مى‏گردد؟«

سپس جبرئيل، داوود (ع) را به سوى «جدّه» برد. از آن جا او را به دريا فرو برد تا به سنگى رسيد. آن را شكافت. ناگاه در آن سنگ كرمى ظاهر شد. آن گاه جبرئيل گفت:

اى داوود! پروردگارت مى‏فرمايد:

 »من صداى اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر دريا مى‏شنوم، گمان كردى كه اختلاف آوازها، مانع شنيدن صداى تو مى‏شود؟« منبع: صداي او جلد اول

انگاري واقعا به هيچ سيم و كابل و ماهواره و ... نياز نيست... گيرنده صد در صد مي شنوه... اطلاعات با بهترين كيفيت مخابره مي شن و ...

|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 19:50
عکس 
|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 16:31
قشنگی زندگی 
سلام دیدی آسمون بازم همون رنگیه دیدی خورشید وقتی درمیاد بازم روشنه دیدی وقتی گنجیشک می خونه صداش همونطوریه

ای بابا دیدی وقتی از خواب پا می شی مثل همیشه خورشید بهت سلام می کنه پس تا شقایق هست زندگی باید کرد

دیدم وقتی پا می شم دنیا از جاش تکون نخورده همونطوریه مثل همیشه

دیدم ............ کاش توهم ببینی همه چی سر جاشه همه چی هست آب هنوز همون رنگیه هوای هنوز بی رنگه

اما من و تو احتمال داره که دیگه نباشیم نه صدام هست نه رنگمون نه شکلمون دیدی چقدر فانی هستیم دیدی چیزی ازمون نمی مونه

اونی که تموم می شه من و توییم . این حرفا سخته ولی هست


|+|
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 18:59
عکس 
|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 22:12
 

آفتاب در میانه ی آسمان بود،

گنجشک آدمیان را دید که دسته دسته به سوی مساجد در حرکتند.

پر گشود،

بر شاخه ای نشست،

خدا چشم به او دوخت.

گنجشک گفت: میبینی،بندگانت به سوی تو می آیند.

خدا گفت: آری بندگانم و نه عاشقانم.

گنجشک گفت: اما این هر دو یکی اند،

نیستند؟

خدا گفت: عاشقان بندگان منند،اما بندگانم هرگز عاشقان من  نخواهند بود.

گنجشک متحیر ماند

|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:10
 

|+|
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:38
 
آدمی به هنگام  مرگ فرشته ای را دید که نزذیک دروازه های جهنم ایستاده بود

فرشته به او گفت یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد خوب فکر کن ببین آن چه بوده

مرد یادش آمد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول را رفتن بوده عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پایش له نکند مسیرش را تغییر داده بود

فرشته لبخندی زد و تار عنکبوتی به پایین آمد تا مرد را به بهشت ببرد

و در همین حال عده ای از جهنمی ها از فرصت استفاده کردند تا از تار بالا بیایند

اما مرد آنها را به پایین هل داد که مبادا تار پاره شود

در همین لحظه تار پاره شد و مرد به جهنم سقوط کرد

فرشته گفت افسوس تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی راکه کرده بودی ضایع کرد

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:28
 
باز باران...
|+|
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:45
 
آن شب از سخت ترین شبهای زندگیم بود .

دلم گرفته بود.

از شدت دلتنگی اشکهایم روان بود و گونه هایم را تر میکرد.

به کسی نیاز داشتم.

میخواستم کسی باشد تا مرا در آغوش گرم خویش جای دهد        

با تمام وجود خدا را صدا کردم       

عاجزانه از او طلب کردم به کنارم بیاید

چون همیشه محتاج او هستم                    

چشمانم را بستم و چند قطره اشک ریختم

بعد از لحظاتی دستان یخ کرده ام چیزی را لمس کرد

به من آرامش می داد  

چشمان را گشودم کسی کنارم نبود

اما گرمای دستانش را همچنان حس میکردم

نمیدانم او که بود که هر شب دستانم را میگرفت

شاید فرشته ای از جانب خدا بود

که هر شب به بالینم می آمد و میگفت

خدا همواره با توست

              

|+|
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:43
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:27
آتش امید 
آتش اميد

تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.


اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.


از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"


صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:

"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."


وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.

ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.


پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

 

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:13
 
|+|
نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 22:5
 
شبی خواب میدیدم

با پروردگار در کنار ساحل قدم میزدیم 

روی آسمان تاریک برای یک لحظه صحنه های زندگی من نشان داده شد

در هر صحنه ای متوجه دو رد پا بر روی شنها شدم

یکی مال من و دیگری مال پروردگار بود

در آخرین صحنه زندگی ام به پشت سر نگاه کردم

روی شنها فقط یک ردپا بود

فهمیدم که بدترین و غمگین ترینن لحظات زندگیم بوده این موضوع مرا آزرد

مشکلم را از پروردگارم پرسیدم:

پروردگارا تو به من گفتی اگر من تصمیم بگیرم از تو پیروی کنم تو در تمام مراحل با من همگام خواهی بود

و با من سخن میگویی. اما من متوجه شدم  که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک رد پا وجود دارد

من نمیفهمم چرا وقتی من به تو نیاز داشتم مرا ترک کردی

او گفت: فرزند عزیزم

من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نمیکنم

هیچ وقت حتی هنگام آزمایش و امتحان تو

اگر فقط یک رد پا میبینی

بخاطر این است که من تو را حمل میکردم

 

|+|
نوشته شده توسط زینب در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 20:17
 
Crystal Mill Color

|+|
نوشته شده توسط زینب در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 19:49
گفتگو با خدا 
خواب دیدم

در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 

خدا گفت:

 

پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

 

 

گفتم اگر وقت داشته باشی.

خدا لبخند زد،

وقت من ابدی است.

چه سئوالاتی در ذهن داری که که میخواهی از من بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد . . .

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند.

از اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فرامش شان مبشود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم . . .

به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه چیز را در زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد،

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیازی کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی

که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز یا نشان دهند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من این جا هستم.

همیشه

|+|
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 19:19
BlogCustomHtm